ای اهل حرم! میر و علمدار نیامد…

حضرت عباس

قمر بنی هاشم حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام پیوسته درصدد به پا داشتن حق بود و از دنائت و پستی و پذیرفتن خواری رویگردان. او از آن هنگام که از کانون شجاعت شیر نوشید و در خاندان امامت تربیت یافت، اسوه دلاوری و مشتاق شهادت در راه حفظ نوامیس الهی، از طریق پیکار با دشمنان دین گشت؛ حال گو که در این دلیرمردی و جانبازی به پیروزی نائل آید، یا به خون خود فروغلطد.

آری، او برای حیات ارزشی قائل نبود در حالیکه مولایش حسین صلوات الله علیه غمزده و پریشان‌دل بود و اهل حرم حضرتش در سختی و شکنجه به سر می بردند؛ اما از آنجا که او نزد برادرش سیدالشهداء صلوات الله علیه از بهترین ذخائر باقیمانده و عزیزترین حامیانش محسوب می گشت، و آرامش خاندان حضرتش در کربلا، به وجود او و شمشیر آخته اش و پرچم در اهتزازش بود، امام حسین علیه السلام به این آخرین سرمایه نهضت مقدسش، اجازه پیکار نمی داد.

چنین بود حال ابوالفضل علیه السلام، که از یک سو سرشت آمیخته با شجاعتش او را به نبرد با دشمن فرامی‌خواند و از سوی دیگر بنا به وظیفه شرعی خود که باید پیرو امامش باشد از حرکت خودداری می ورزید تا اینکه امر به نهایت رسید و غیرت علوی در رگهای قمر بنی هاشم سلام الله علیه به جوش آمد؛ و آن هنگامی بود که فریاد نوباوگان حرم از عطش به آسمان بلند گشت، و بلا از هر طرف روی آور شد و «مرکز امامت» در میان دریای دشمن تنها ماند.

در اینجا بود که پرچمدار کربلا دیگر طاقت از کفش رفت و چون شیری ژیان که کسی یارای متوقف ساختن او را ندارد، به پیش تاخت و در مقابل برادرش امام صلوات الله علیه قرار گرفت و از حضرتش طلب اذن نمود. سیدالشهداء علیه السلام دریافت که چاره ای جز اذن دادن نیست، چرا که روحش قبل از جسمش، آهنگ پرواز به کوی شهادت را نموده بود، زیرا تاب ماندن و دیدن آن همه حوادث جانکاه را نداشت جز اینکه انتقام خون خوبان را از آن خصم های نابکار بگیرد.

در آنجا سالار شهیدان صلوات الله علیه برایش بیان فرمود که تا آن هنگام که به پرچم او می نگرد که در اهتزاز است، گوئی لشکرش را برقرار می بیند و دشمن از صولتش ترسان بوده و حرم رسالت نیز آرامش می یابند، از این رو به او فرمود:

«أنت صاحب لوائی! و لکن اطلب لهۆلاء الأطفال قلیلا من الماء»؛

تو پرچمدار من هستی [پس به میدان مرو] لیکن برای این کودکان اندکی آب فراهم آور.

او برای حیات ارزشی قائل نبود در حالیکه مولایش حسین صلوات الله علیه غمزده و پریشاندل بود و اهل حرم حضرتش در سختی و شکنجه به سر می بردند؛ اما از آنجا که او نزد برادرش سیدالشهداء صلوات الله علیه از بهترین ذخائر باقیمانده و عزیزترین حامیانش محسوب می گشت، و آرامش خاندان حضرتش در کربلا، به وجود او و شمشیر آخته اش و پرچم در اهتزازش بود، امام حسین علیه السلام به این آخرین سرمایه نهضت مقدسش، اجازه پیکار نمی داد

در روایتى آمده است: خیمه اى مخصوص مشکهاى آب بود. حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام داخل آن خیمه شد و دید که اطفال، آن مشکهاى خالى و نمدار را برداشته و شکمهاى خود را بر آنها مى گذارند تا عطش آنها کاسته شود! به آنها فرمود: اى نور دیدگانم، صبر کنید، اکنون مى روم و براى شما آب مى آورم . در همین هنگام سوار بر اسب شد و نیزه و مشک خود را برداشت و به سوى فرات و نهر علقمه رهسپار گردید. حضرت عباس ‍ علیه السلام به سوى دشمن شتافت و آنها را موعظه کرد:

«اى پسر سعد! این حسین فرزند دختر پیامبر صلّى اللّه علیه و آله است که اصحاب و اهل بیتش را کشته اید و اینک خانواده و کودکانش تشنه اند، آنان را آب دهید که تشنگى ، جگرشان را آتش زده است . و این حسین است که باز مى گوید: مرا واگذارید تا به سوى «روم» یا «هند» بروم و حجاز و عراق را براى شما بگذارم ».

سکوتى هولناک نیروهاى پسر سعد را فرا گرفت. از این سخن بعضى از آنان گریان ، و پاره اى ساکت ، و برخى به کنارى رفته ، از اسب پیاده شده، خاک بر سر ریخته و بى تابانه اشک از دیده مى باریدند.

پس شمر بن ذى الجوشن پلید و ناپاک ، چنین پاسخ داد:

«اى پسر ابوتراب! اگر سطح زمین همه آب بود و در اختیار ما قرار داشت ، قطره اى به شما نمى دادیم تا آنکه تن به بیعت با یزید بدهید».

حضرت عباس

آری «بر سیه دل چه سود خواندن وعظ ؟»

غیرت هاشمی ابوالفضل علیه السلام به وی مجال درنگ نداد و مشک را برگرفت و عازم فرات گشت و از آن سپاه انبوه هیچ بیمی به دل راه نداد. شیرزاده علی مرتضی سلام الله علیه جمع محافظان آب را از هم گسست و قدم به شریعه نهاد، و همین که سردی آب را حس نمود عطش امام حسین علیه السلام را در نظر آورد، و گفت:

«اى نفس! پس از حسین، خوار باشی و پس از آن مباد که باقى باشى، این حسین است که جام مرگ مى نوشد ولى تو آب خنک مى نوشى، به خدا این کار خلاف دین من است ».

مشک را پر از آب نمود و سعی کرد هر چه زودتر، آن را به لبان تشنه اطفال جگرسوخته برساند و جان امام را ولو در اندک لحظه ای از خطر مرگ پاس بدارد. اما دشمن که چنین دید بر او هجوم برده و راه را بر او بستند، اما وی به آنان اهمیتی نداده و با ضربات حیدروار خود آنان را از مسیر خود به دور می ساخت و رجز می خواند:

   لا ارهب الموت اذ الموت زقا                              حتى اوارى فى المصالیت لقى

نفسى لسبط المصطفى الطهر وقا                           انى انا العباس اعدو بالسقا

 و لا اخاف الشر یوم الملتقى

در آن میان یزید بن رقاد جهنی به کمک حکیم بن طفیل سنبسی در کمین ابوالفضل علیه السلام نشست و ناگاه حمله نمود و دست راست حضرتش را قطع نمود. ابوالفضل علیه السلام شمشیر به دست چپ داد و با دشمن به نبرد پرداخت و رجز خواند:

واللّه ان قطعتم یمینى                               انى احامى ابدا عن دینى

و عن امام صادق الیقینى                           نجل النبى الطاهر الامینى

در اینجا بار دیگر دشمن حیله اندیشید و حکیم بن طفیل در پشت نخله خرمائی به کمین نشست و ناگاه از جا جهید و دست چپ ابوالفضل علیه السلام را هم قطع ساخت، که در این هنگام عباس سلام الله علیه پرچم را به سینه چسباند. افراد دشمن که بدین ترتیب از صولت و سطوت قمر بنی هاشم علیه السلام ایمن شده بودند بر او هجوم آوردند و از طرفی تیرها همچون باران بر او فرود می آمدند و پشت مبارکش را چون خارپشت نمودند. در آن میان تیری به مشک نشست و آبها به زمین ریخت و تیری هم به سینه اش خورد و تیری نیز به چشم شریفش اصابت نمود.  در این حال و هوا نامردی به حضرتش حمله نمود و با عمود آهن سر مبارکش را غرق خون ساخت.  دیگر عباس سلام الله علیه تاب نیاورد و فریاد بلند ساخت: علیک منی السلام یا اباعبدالله!

چنین بود حال ابوالفضل علیه السلام، که از یک سو سرشت آمیخته با شجاعتش او را به نبرد با دشمن فرامی‌خواند و از سوی دیگر بنا به وظیفه شرعی خود که باید پیرو امامش باشد از حرکت خودداری می ورزید تا اینکه امر به نهایت رسید و غیرت علوی در رگهای قمر بنی هاشم سلام الله علیه به جوش آمد؛ و آن هنگامی بود که فریاد نوباوگان حرم از عطش به آسمان بلند گشت، و بلا از هر طرف روی آور شد و «مرکز امامت» در میان دریای دشمن تنها ماند

چون سیدالشهدا علیه السلام کلام برادرش را شنید بسان عقابی تیزتک بر سرش فرود آمد. ای کاش می دانستم حسین صلوات الله علیه با چه حالتی به سوی او شتافت؟! آیا هیچ توانی داشت که با آن مصیبت عظمی روبرو شود؟ امام از حالت خود با این کلام تعبیر فرمود که:

«الان انکسر ظهری، و قلت حیلتی، و شمت بی عدوی»؛

هم اکنون کمرم شکست، چاره ام رو به کاستی رفت و دشمنم زبان به سرزنشم گشود.

امام حسین علیه السلام با دلی شکسته، صورتی غرق اندوه و چشمانی اشکبار به سوی خیمه ها بازگشت، در حالیکه با آستین خود اشکهایش را پاک می کرد تا اهل حرم حضرتش را مشاهده نکنند.

باری، چون سکینه پدرش را دید که از مقابل می آید، به سوی حضرت شتافت و گفت: عمویم عباس کجاست؟ چرا آب برایمان نیاورد؟

امام علیه السلام فرمودند: عمویت کشته شد.

زینب سلام الله علیها چون این خبر را شنید فغان برداشت: وای برادرم! وای عباسم! وای که بعد از تو دیگر ما بی یاور شدیم.

زنان حرم به گریه پرداختند و حسین علیه السلام هم با آنان به گریه پرداخت و ندا در داد: وای که بعد از تو ای ابوالفضل بی یاور شدیم و تباهی به ما روی آورد.

 

بازگشت به بالا